فصلنامه مطالعات فرهنگی اجتماعی دیجیتال

فصلنامه مطالعات فرهنگی اجتماعی دیجیتال

شیوع فرهنگی شبه‌علم در بستر اینترنت اصول گزاره‌ای بر اساس الگوی ارتباطی - شناختی

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
دانشیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
10.22035/scds.2025.5385.1004
چکیده
این مقاله به شیوع فرهنگی شبه علم در فرهنگ ها می پردازد و با توجه به گسترش قدرت علم و فناوری در جوامع، درصدد است تا شیوه عمل شبه علم به مثابه مقوله ای فرهنگی را مفهوم پردازی کند. برای این منظور از روش سنتز نظری استفاده می کند و به سه مفهوم اصلی فرهنگ، روایت و ذهن توجه دارد. این مطالعه تلاش می کند تا اجزاء سازوکار مورد نظر را شناسایی کند. در این راستا از نظریه اپیدمیولوژی فرهنگی اسپربر بهره می برد. این مقاله بین عدم شناخت جهان تا شناخت جهان، چهار مرحله را معرفی می کند که عبارتند از فرایندهای شناختی، شناخت روایی، هوش روایی، و ساخت روایت در ذهن؛ و نشان می دهد که نظریه اسپربر بر مولفه هوش روایی متکی است و سازوکار آن را تشریح کرده است. بدین ترتیب، این مقاله طی سنتز نظری به معرفی مدل ارتباطی ـ شناختی در توضیح پذیرش فرهنگی شبه علم پرداخته است. این مدل توضیح می دهد که خروجی فرایند ارزیابی روایت، ساخت روایت در ذهن مخاطب است. اگر ذهن تحت تاثیر قدرت اقناع کنندگی روایت های موجود قرار بگیرد، روایتی که تولید می کند، بازتولید امر فرهنگی است _ علم ، شبه علم یا غیرعلم ـ و گرنه به نقد و بازاندیشی می پردازد و امر فرهنگی نوینی ایجاد می کند. شرایطی چون اضطراب، عدم قطعیت و ابهام در فرهنگ به گسترش و افزایش اهمیت شبه علم کمک می کنند. نتیجه همه این فرایند، شناخت پذیر و به ادراک درآوردن جهان ناشناخته برای بشر است.
کلیدواژه‌ها

موضوعات


مقدمه

گسترش اینترنت، پیوندهای مجازی، و رسانههای اجتماعی، فضاهای اطلاعاتی را دگرگون کرده و شیوۀ برقراری ارتباط، محتواهای بهاشتراکگذاشتهشده، و کسب آگاهی را تغییر دادهاند. ازجمله پیامدهای این تحولات، تقویت سنت فریب و تحریف اطلاعاتی و افزایش دسترسی به اطلاعات تحریفشده و اثرگذاری ویرانگر آنها است. مرور تاریخی محتواهای شبهعلمی (Schiele, 2020) با تأیید گزارۀ یادشده نشان میدهد، همزمان با شتاب گرفتن همگرایی فناوریهای ارتباطی، گسترش شبهعلم نیز در همۀ جنبههای زندگی شتاب گرفته است. اگر در قرن 19 و سالهای جنگ جهانی دوم، خرافات بهدلیل سطح اندک آموزش عمومی، امکان شیوع پیدا میکردند، در جوامع معاصر، خودمختاری[1] رسانهها بر اثر پیشرفتهای علمی و فناورانه، عامل اصلی شیوع آنها بهشمار میآیند؛ ازاینرو، شیله (2020)، شبهعلم را یک اثر رسانهای[2] مینامد.

در قرن 21 با وجود افزایش سطح سواد و امکانات آموزشی، شبهعلم، بیشتر شیوع یافته است. رویداد همهگیری ویروس کرونا، توجه افراد بسیاری را به مسئلۀ گسترش شبهعلم و عوارض آن جلب کرد. در شرایط همهگیری کرونا، نقش رسانهها، بهویژه رسانههای نوین، در گسترش اینگونه اطلاعات، بهعنوان وجهی از اینفودمی، سبب نگرانی زیادی شده بود و پژوهشهای زیادی در بسیاری از کشورها دربارۀ آن انجام شد (Cinelli et al., 2020; Nekliudov et al., 2020; Kasapcopur, 2020Mostajo-Radji, 2021; Mahdavinoor & Mahdavinoor, 2022).

 افزونبراین، مطالعۀ دادههای گوگلبوکز و گوگلترندز از سال 1800 تا 2024 میلادی دربارۀ محتواهای انگلیسیزبان و مرتبط با اخترشناسی نشان میدهد که شبهعلمهایی چون یوفوها و موارد مشابه آن، در نیم قرن اخیر، در کتابها افزایش یافته و از سال 2004 بهاینسو، در جستوجوهای اینترنتی نیز رایج شدهاند. در سدۀ 21، استفاده از کلمههای «فال» و «طالعبینی» در کتابها و جستوجوهای وب، افزایش چشمگیری داشته است. دربارۀ جستوجوهای اینترنتی مشخص شده است که افزایش جستوجو مثلاً دربارۀ یوفوها، با انتشار فیلمهایی دربارۀ این موضوعات مرتبط بوده است. این شواهد نیز نشاندهندۀ افزایش شبهعلم در سدۀ 21 هستند (Impey, 2024) تحولات دگرگونساز این سده، ازجمله توسعه و رشد هوش مصنوعی، میتواند این روند را تسریع کند. براساس تحلیل نظامیافتهای در توئیتر (Yang et al., 2024) تعداد 1420 حساب کاربری شناسایی شدند که دارای عکسهای تولیدشده با هوش مصنوعی بودند و کاربرانشان از آنها برای انتشار هرزنامه، تقویت پیامهای هماهنگ، و انتشار اطلاعات نامعتبر استفاده میکنند. این پدیده، سبب اهمیت یافتن تبیین و فهم چرایی گسترش شبهعلم در بستر اینترنت و رسانههای نوین را، بهعنوان یک پدیدۀ ارتباطیـشناختی میشود؛ زیرا، افزونبر نقش رسانهها در انتشار شبهعلم، باید به انسانها و هدف آنها از تصمیم و اقدام برای بازنشر نیز توجه داشت؛ ازاینرو، مسئلۀ گسترش شبهعلم در فضای رسانهای نوین، به ذهن و شناخت انسان مربوط است و یک مسئلۀ فرهنگی بهشمار میآید. با توجه به نقش شناخت و ذهن در شناسایی انواع محتوا و تصمیمگیری برای اشتراکگذاری آن، این مقاله تلاشی نظری برای فهم اندرکنشهای رسانه (بهویژه رسانههای نوین)، فرهنگ، و ذهن مخاطب است.

گفتنی است، دو رویکرد غالب در فهم ارتباطات عبارتاند از: 1) رویکرد انتقالی/فرایندی؛ 2) رویکرد معنایی. در رویکرد نخست، هدف از ارتباطات، انتقال پیام مشخصی به مخاطبان مشخص است و اگر اثر موردنظر در مخاطب ایجاد نشود، ارتباطگر موفق نبوده است و باید دلایل شکست ارتباطی مطالعه شوند. ولی در رویکرد دوم، مخاطب، فعال و دارای قدرت انتخاب و تفسیر بهشمار میآید که در پیام دریافتی در جستوجوی معنای خاصی است و براساس نیاز و معنای استخراجشده، به پیام واکنش نشان میدهد. در اینجا قصد پژوهشی، فهم هر اتفاقی است که برای مخاطب رخ داده است؛ ازاینرو، نحوۀ ساخت پیام، مانند روایتگری و فرایندهای شناختی که در ذهن و مغز روی میدهند، به موضوع مطالعه و فهم در حوزۀ ارتباطات تبدیل میشوند.

درواقع، توجه به فرایندهای پیچیدۀ تولید و درک معنا، اهمیت توجه به رویکردهای طبیعتگرایانه و تجربی برای درک جامعه و فرهنگ را روشن میکند. دراینراستا، علوم ارتباطات باید پس از بازشناسی هستیها و فرایندها، آنها را از نو مفهومپردازی کند. در علوم ارتباطات، این هستیها دربردارندۀ بازنماییهای ذهنی و تولیدات فرهنگی عمومی هستند. همچنین، فرایندهایی وجود دارند که اینها را به هم ربط میدهند و زنجیرۀ علیای که این پیوندها را بههمپیوسته نگه میدارند و شبکههای پیچیدهای از این زنجیرههای علی که در طول زمان و فضا، انسانها را دربر میگیرند. در چنین فرایندی است که اشخاص، زنجیرههای علی، بازنماییها، و تولیدات را منتشر و تثبیت میکنند و موجب بازتولید فرهنگی یا تحول فرهنگی میشوند.

برای انجام این پژوهش، رویکرد معنایی به ارتباطات بهکار رفته و برای فهم نظری چگونگی بازتولید یا شیوع شبهعلم در فضای اینترنت، به پنج پرسش بهصورت مرور روایی پاسخ داده شده است. این پرسشها، که از ابتدای پژوهش روشن نبوده و در مسیر مطالعه مشخص شدهاند، عبارتاند از:

1) «ذهن و فرهنگ چه رابطهای با هم دارند؟»؛ 2) «شبهعلم چگونه در فرهنگ، ظاهر میشود؟».

با توجه به اینکه پاسخ پرسش دوم ما را به «روایت» رسانده است، پرسشهای بعدی این است که 1) روایت در تعامل با فناوریهای نوین چه نقشی دارد؟؛ 2) در بستر اینترنت، ذهن چگونه روایت را درک میکند؟؛ 3) چگونه میتوان فرایند همهگیری یا شیوع شبهعلم در بستر اینترنت را توضیح داد؟.

 1. پیشینۀ پژوهش

جستوجوی مقالههای علمی معتبر دربارۀ شبهعلم و میزان شیوع آن نشان میدهد که نویسندگان، دو رویکرد به شبهعلم داشتهاند: دستۀ نخست، شبهعلم را مسئله یا معضلی میدانند که بهویژه رسانههای نوین در انتشار آنها نقش دارند؛ و دستۀ دوم، با رویکرد انتقادی به رد شبهعلم، بر این نظرند که موضوعاتی که در چارچوب معیارهای علمی نمیگنجند، لزوماً شبهعلم نیستند و اگر با رویکرد دیگری مطالعه شوند، از نقاط قوتی نیز برخوردارند. درواقع، این پژوهشها دربارۀ کاربرد برچسب شبهعلم برای اطلاعات متفاوت از علم، هشدار میدهند.

در دستۀ نخست، احمدوند[3] (2022) در مقالهای با عنوان «علم و شبهعلم در مطالعات دولت پژوهی معاصر در ایران» با استفاده از روش فراترکیب و چهار معیار وارسی علمی، قابلیت آزمایش، تکیه بر شواهد، نقد، و اصلاحپذیری نشان میدهد که بسیاری از آثار دولتپژوهشی در ایران، متمایل به شبهعلم هستند. او نتیجه گرفته است که هیچ اثری، صد درصد علمی یا شبهعلمی نیست. بلکه به غلبۀ شاخصها بستگی دارد.

رحمتزاده یوسفآبادی[4] و همکاران (2022) در مقالۀ «گردآوری فهرست باورهای شبهعلمی و نامعتبر ایرانیان درباره سلامت دهان؛ یک مطالعه کیفی در سال 2020» نیز در پژوهشی قومنگارانه، با تحلیل فرهنگ عامۀ ایرانیان دربارۀ سلامت دهان، یازده گروه شبهعلم را دربارۀ سلامت دهان شناسایی کردهاند که به این موارد مربوط هستند: پیشگیری از پوسیدگی، عوامل پوسیدگیزا یا آسیبزا برای دندان، سفید کردن دندان، تسکین درد دندان، درمان عفونت، لثه و بیماریهای مربوط به آن، بارداری، کودکان، زخم دهان، کشیدن دندان، و....

قدیمی و صفوی[5](2020) در مقاله خود با عنوان «اهمیت ترویج علم درکاهش شبهعلم دردوران کووید 19» نیز فهرستی از شبهعلمهای رایج در دورۀ همهگیری ویروس کرونا را که در فضای مجازی منتشر شدهاند، تهیه کرده و برپایۀ معیارهای شبهعلم نشان دادهاند که نادرست و غیرعلمی هستند.

درهمینراستا، جاکوجیوک و اوستجیک[6] (2016) در برابر پزشکی شواهدمحور، پزشکی شواهد تحریفشده[7] را مطرح کردهاند. آنها به تعداد فزایندهای از مقالهها اشاره کردهاند که یافتههای کاذب، نادرست، و غیرمفید را بهعنوان یافتۀ علمی انتشار میدهند. این نویسندگان، هفت ویژگی کلیدی را برای علم خوب برمیشمارند: صداقت و یکپارچگی[8]، انگیزه، ظرفیت، درک[9]، دانش، تجربه، و خلاقیت.

اسپیتزبرگ[10](2025)، در مقالۀ «چهار سوارکار دیجیتال: اطلاعات نادرست، اطلاعات غلط، اخبار جعلی و شبهعلم[11]»با تمرکز بر مفهوم اطلاعات تحریفشده در رسانهها[12]، شبهعلم را بهعنوان یکی از تحریفهای رایج در زیستبوم رسانههای دیجیتال برمیشمارد.

در گروه دوم پژوهشها، زرگران[13](2013)، در مقالهاش «طب مکمل، علم یا شبه علم؟ یک نقد تاریخی» بر طب مکمل تمرکز کرده و تأکید میکند که همانگونه که پذیرش یک روش درمانی سنتی، تنها از طریق آزمودن علمی آن درست است، رد کردن آن نیز تنها پس از آزمون علمی ممکن است. او به کارآزماییهای بالینی تأییدگر اثردهی طبهای مکمل اشاره کرده است که دریچۀ نوینی بهسوی درمان هستند. بهاینترتیب، او با نقد منتقدان طب مکمل، آن را علمی دانسته است.

صبوری و کاظمی[14](2015) در مقالۀ «شبه علم» اشاره کردهاند که استانداردهای لازم برای تمایز بین علم و شبهعلم در رشتههای مختلف، متفاوت است؛ ولی شاخصۀ مشترک علم در همۀ رشتهها این است که آزمایش علمی باید تکرارپذیر و نتایج آزمایشها قادر به تأیید یکدیگر باشند. ابطالپذیری و قابلیت رد یک فرضیه نیز راه تشخیص علم از شبهعلم است. آنها افزونبر آزمونناپذیر بودن و ابطالناپذیری، سرقت ادبی، و بدرفتاری پژوهشی، و جعل و تحریف دادهها را نیز شبهعلم نامیدهاند.

هووارد[15](2004) در مقالۀ «شبه علم و گزینش[16]» معیار شبهعلم پوپر را در علم کتابداری بهکار بسته و پس از توضیح معیارهای مرزبندی علم و شبهعلم پوپر، شرح میدهد که جامعهشناسی جدید، دانش علمی و برساختگرایی، جایگزین مناسبی برای دیدگاه پوپر دربارۀ علم است و مفهوم «کار مرزی[17]» را بهعنوان جایگزینی برای مرزبندی علم و شبهعلم پیشنهاد میکند. مفهوم کار مرزی، مفهومی جامعهشناسانه است و به فرایندهای اجتماعیای اشاره دارد که طی آنها، مرزبندیها برساخته میشوند و در طول زمان نیز تغییر میکنند.

همانگونه که مشخص شد، این پژوهشها، دو دیدگاه متفاوت دربارۀ ماهیت و کارکرد شبهعلم دارند، ولی هیچیک از آنها در راستای فهم پدیدۀ فرهنگی شبهعلم و تحولات ذهنی مربوط به روایتهای شبهعلم در بافتار تحولات رسانهای (که نقش مهمی در ماندگاری اینگونه محتواها در فرهنگها دارند) تلاش نکردهاند. پژوهش حاضر، در پی پر کردن این شکاف مطالعاتی از وجه نظری بوده است.

 2. روش پژوهش

پژوهش در علوم اجتماعی، برای دستیابی به پاسخ یا تبیین یک پدیدۀ اجتماعی مشخص، و بهمعنای گردآوری منظم دادهها دربارۀ آن پدیده با هدف یافتن یا فهم الگوها و قواعد آن است (Mogalakwe, 2024). دراینراستا، پژوهشگر از مقالههایی استفاده میکند که دربردارندۀ اطلاعاتی دربارۀ پدیدۀ موردمطالعۀ او هستند. پژوهش حاضر، از روش مرور روایتی و سنتز نظری استفاده کرده است؛ بهاینمعنا که پژوهشگر برای تبیین نظری موضوع موردمطالعه و فراهم کردن چارچوبی که بتواند مبنای مطالعات تجربی بعدی در این حوزه باشد، ابتدا حوزههای مرتبط را شناسایی کرده، سپس، مقالههایی را برگزیده، آنها را خلاصه و با هم ترکیب کرده است. نتیجه، یک سنتز نظری است که چارچوب مفهومی موردانتظار را ارائه میدهد. این سنتز نظری، اصول گزارهای را ارائه میدهد که در ادامه، میتواند از قابلیت ارائۀ یک نظریه برخوردار باشد. در اینجا، منظور از نظریه، تعریف موردنظر اوکلی است: «نظریه، توضیحی از رابطۀ بین دو یا چند مفهوم قابلاندازهگیری است. در حالت ایدئال، مفاهیم گنجاندهشده باید جامع باشند، توضیحات روابط باید بهلحاظ منطقی قانع‌‌کننده باشد، دلایل مرزسازیهای نظریه باید آشکارا توضیح داده شود، و کل نظریه باید بهعنوان یک کل منسجم ارائه شود» (Okoli, 2019 ). برپایۀ این تعریف، چهار عنصر اصلی نظریه عبارتاند از: مفاهیم، روابط، تبیین، و مرزهای نظری یا عوامل بافتاری.

نکتۀ مهم این است که نظریه به پرسش چرایی پاسخ میدهد. نظریه از چیستی و نحوۀ سازماندهی یک پدیده فراتر میرود و به این مسئله میپردازد که یک پدیده، چرا و در چه شرایطی رخ داده است. در اینجا از طریق سنتز نظری، درحال تبیین ویژگیهای یک مفهوم هستیم؛ بهگونهای که بتوانیم آن را قابلاندازهگیری و سنجش کنیم. سنتز مفهوم نظری، ترکیبی از مفاهیم کیفی یا کمی قابل‌‌اندازهگیری است که از مطالعات اولیه در مرور ادبیات استخراج شدهاند و روابط بین این مفاهیم، توضیحات این روابط و عوامل بافتاری روابط را نیز مشخص میکند. برای انجام این سنتز نظری از شیوۀ مرور روایتی استفاده میشود. باید تأکید شود که قلمرو این مطالعه، گزارهای[18] است؛ بهاینمعنا که به روابط نظری توجه میشود و گزارههایی دربارۀ این روابط ارائه میکند؛ ولی در این مرحله به تأیید تجربی سنتز ارائهشده، پرداخته نمیشود (Okoli, 2019). روش کار به این شیوه است که: 1) در ادبیات موجود، مقالههایی جستوجو میشود که مفاهیم مرکزی پژوهش حاضر و روابط بین آنها را مطالعه کردهاند؛ 2) مفاهیم، روابط، تبیینها، و عوامل بافتاری استخراج میشوند؛ 3) سنتز نظری با توضیح روابط بین مفاهیم آغاز میشود.

 3. رابطۀ ذهن و فرهنگ: تحدید دامنۀ تفاسیر

فرهنگ، در رشتههای مختلف، ازجمله ارتباطات، تعریف شده است و سنتهای فکری و رویکردهای گوناگون، بر تعریف آن تأثیرگذار بودهاند. بهنظر میرسد، در تعریف فرهنگ، بیشتر به کارکرد مشابهتسازی و انسجامآفرینی توجه میشود و عوامل غیرمادیای را دربر میگیرد که بین انسانها مشترک است. ترنر[19] (2020) در رشتۀ ارتباطات، دو رویکرد را به مطالعۀ فرهنگ معرفی میکند که عبارتاند از: امیک و اتیک[20]. رویکرد نخست، ارتباطات را از موضع مسلط درون فرهنگ بررسی میکند؛ بهاینمعنا که پژوهشگر، ویژگیهای یک فرهنگ را بهطور کامل مطالعه میکند.

رویکرد دوم، یعنی اتیک، از منظری خارج از یک فرهنگ معین به ارتباطات مینگرد و فرهنگها را مقایسه میکند. رویکرد اتیک در مقایسه با رویکرد امیک، بیشتر به تفاوتهای فردی توجه دارد؛ بهعنوان مثال، تعریف گیرت هافستد[21] در سال 2001 دربارۀ فرهنگ عبارت است از «برنامهریزی جمعی که اعضای یک گروه را از دیگران متمایز میکند». دیویس و رسنیکو[22] در سال 2012 میگویند، اینکه یک ویژگی خاص در چند فرهنگ مشترک است یا خیر، اهمیتی ندارد. این ترکیب منحصربهفرد ویژگیهای فرهنگی است که یک فرهنگ را متمایز میکند (Davis & Resnicow, 2012, p.249)؛ ازاینرو، فرهنگ، موجب تعدیل تفاوتهای فردی هنگام رفتار در جامعه میشود. بهبیان روشنتر، فرهنگ، تنها ویژگیهای مشترک بین افراد نیست، بلکه عامل اثرگذار بر رفتارهای فردی است. البته برخی از تفاوتهای فردی نیز ذاتاً فرهنگی هستند (مانند فردگرا یا جمعگرا بودن).

برایناساس، فرد و فرهنگ درحال بخشیدن ویژگیهایی به یکدیگر هستند و آنگونه که سینگلیس و براون[23] (1995) میگویند، فرهنگ بر رشد روانشناسانۀ فردی اثر میگذارد که این هم در ادامه بر رفتار ارتباطی وی تأثیر میگذارد؛ ازاینرو، بهنظر مردمشناسان فرهنگی، فرهنگ یک پدیدۀ ذهنی است که در جایی در سیستم عصبی مرکزی افراد وجود دارد. محتوای واقعی فرهنگ، بهصورت ذهنی ذخیره میشود و بهصورت نمادین از انسانی به انسان دیگر منتقل میشود.

سازوکار ذخیره و انتقال محتوای ذهنی فرهنگ، پیامدهای عمیقی برای تکامل فرهنگ داشته است؛ فرهنگ در ذهن بشر جا دارد، نه بیرون از آن. با توجه به اینکه فرهنگ، بخش اصلی در فرایند برساخت واقعیت است و دانش، عبارت است از حقایق، اطلاعات، و مهارتهایی که بهگونهای برساختی از طریق تجربه یا آموزش بهدست میآید، فرهنگ در چگونگی بازنمایی دانش نقش دارد. برساخت تجربه، دارای ویژگی فرهنگی است؛ زیرا، به تفسیر تجربهگر ارتباط دارد و چون تفسیر، امری ذهنی و شناختی است و از قوۀ تخیل مفسر نیز اثر میپذیرد، نمیتواند بینهایت باشد. درواقع، سیستم مغزی و شناختی ما کارکردی یا آموختنی است و وضع فعلی آن به عمل گذشتهاش بستگی دارد (Severin & Tankard, 2019). حتی تخیل نیز ــکه تجربۀ فرد در اموری است که خودش حس نکرده استــ (Mashhadi Rahman & Shahbazi, 2022) بهطورکلی بهشدت محدود است (Boyer, 2003, p.119) و دامنۀ آن توسط فرهنگ تعیین میشود.

 4. حضور شبهعلم در فرهنگ به میانجی روایت[24]

دانش، محصول نهایی یادگیری است و هنگامیکه منتقل و بهاشتراک گذاشته میشود، به یک چیز فرهنگی تبدیل میشود که بین همه مشترک است. برای انتقال، روایتی از دانش نقل میشود؛ این روایت براساس نظام دانش، متفاوت است. بهطورکلی، دو نوع نظام دانش وجود دارد: 1) نظام دانش روایی[25] که شکل قدیمیتری از دانش است و به زمانی مربوط میشود که مغز درحال رشد ظرفیت خود برای ارتباطات فرهنگی بود؛ 2) نظام دانش علمی که جدیدتر است و به نوشتار و سایر فناوریهای پیچیدهتر برای رمزگذاری اطلاعات فرهنگی خارج از مغز انسان وابسته است. این دو نوع دانش، همواره کنار هم حضور دارند. هر دو نیز بهصورت روایت حضور دارند، ولی نوع نخست، بیشتر بر اذهان تکیه دارد، درحالیکه دومی، از فناوریهای پیوسته‌‌نوشونده استفاده میکند.

دانش روایی را میتوان به‌‌عنوان دانشی تعریف کرد که در یک فرد با شنیدن روایت شخص دیگری از یک تجربه بهوجود می‌‌آید. این به توانایی مغز انسان بستگی دارد که 1) تجربه را با نمادها رمزگذاری کند؛ 2) یک تجربه را از نمادها بازسازی کند؛ 3) از بازسازی بیاموزد، بهگونهای که گویی خودش چنین تجربهای داشته است. درواقع، دانش روایی، رابطۀ محکمی با قدرت تخیل یا تصویرسازی ذهنی دارد. اما هر روایتی نمیتواند منجر به تولید دانش شود. یک روایت، زمانی منجر به دانش میشود که با شاخصی از حقیقت دریافت شود؛ بهعنوان مثال، از یک معلم یا شاهد قابلاعتماد دریافت شود، یا شخص، هنگام دریافت آن بتواند تجربههای مطرحشده در آن را با تجربههای دیگر خود پیوند دهد (Dow, 2006).

دانش علمی، دانشی است که با روش علمی بهدست آمده باشد. علم، نهتنها مجموعهای از دانش است، بلکه راهی برای دانستن نیز هست. دانش علمی به دانشی گفته میشود که با اعتبارسنجی کافی پشتیبانی میشود. برایناساس، دانش علمی، قابلآزمون، ابطال، و تأیید است. چهار عامل اصلیای که علمی یا غیرعلمی بودن دانش را تعیین میکنند، عبارتاند از: 1) قابلآزمون بودن؛ 2) بررسی توسط همتایان و انتشار پس از آن؛ 3) نرخ شناختهشده یا احتمالی خطاها؛ 4) میزان پذیرش در اجتماع علمی.

ازاینرو، منظور دانش علمی و دانش روایی از حقیقت، با هم متفاوت است. این تفاوت سبب میشود که برخی داستانسرایی در دانش روایی را بهدلیل ارائۀ دیدگاهی تحریفشده از علم و کمک به تولید و انتشار اطلاعات نادرست سرزنش کنند. بااینحال، برخی دیگر، داستانسرایی را بهعنوان راهی برای درگیر کردن مخاطبان و بهاشتراکگذاشتن اطلاعات علمی دقیق معرفی میکنند (Dahlstrom, 2021). افزونبراین، با این روش میتوان دانش علمی را برای عموم مردم قابلفهم کرد.

درواقع، در نگاه سطحی، علم و روایت با هم فرق دارند. علم در پی الگوهای تعمیمپذیری است که حقایق کلی را در مورد جهان بهتصویر میکشد، ولی روایتها از طریق تجربۀ انسانی، در پی پیوندهایی هستند که به واقعیت معنا و ارزش میدهند. این درحالی است که در سطح عمیقتر، هر دو در تلاش برای فهم جهان و موقعیت انسان در آن هستند. روایت هم میتواند به تولید اطلاعات نادرست علمی منجر شود، و هم میتواند به علم در مقابله با اطلاعات نادرست کمک کند. به بیان روشنتر، علم در دنیای امروز و از منظر علوم اجتماعی، برای فهمیده شدن، نیازمند این است که در قالب روایت عرضه شود، ولی چنین تبدیل و تحولی میتواند موجب خروج علم از مرز خود و تبدیل آن به شبهعلم، اطلاعات نادرست، یا جعلی شود.

پوپر بر این نظر است که روشهایی که تنها برای تأیید باورها تلاش میکنند، شبهعلم هستند و میتوان از آنها برای اثبات هر چیزی استفاده کرد (Ahmadvand, 2022)؛ ازاینرو، معیار واقعی و غیرواقعی بودن را ابطالپذیری میداند. پس علم در جستوجوی ابطال، و شبهعلم در طلب تأیید است. دانش[26]، باوری است که راستین، درست، قابلتوجیه، و مبتنیبر شواهد و استدلال است؛ اما شبهعلم، آگاهی نادرستی است که بهعنوان علم شناخته میشود (Rahmatzadeh et al. 2022). شبهعلم، ادعاهایی است که ظاهر دانش علمی را بهخود میگیرند، اما فاقد پشتوانۀ تجربی یا نظری قابلقبول هستند (Mermelstein & German, 2021).

در ایران، همانگونه که در پیشینه اشاره شد، شبهعلم رایج است و تنوع شبهعلم نیز در فرهنگ ما قابلتوجه است. بدیهی است که این ویژگی، تنها به فرهنگ ایرانی محدود نیست، بلکه باورهایی مانند تأثیرگذاری ستارگان بر زندگی و سرنوشت انسانها در جهان رواج دارد؛ بهعنوان مثال، 25 درصد مردم آمریکا معتقدند که موقعیت ستارگان بر زندگی روی زمین اثر میگذارد (Mermelstein & German, 2021). پیشینۀ این نوع اطلاعات به سالهای دور مربوط میشود؛ ولی در رسانههای نوین، هم رواج بیشتری پیدا کرده، هم در دسترس قرار گرفته و هم بهصورت جذابتری ارائه شدهاند. مانند انواع دیگر اطلاعات تحریفشده در رسانهها، شبهعلم نیز میتواند خطرناک باشد؛ بهعنوان نمونه، انتشار باور به درمان ویروس کرونا با الکل در فضای مجازی و مصرف الکل در دورۀ همهگیری کووید 19، موجب مرگ تعداد زیادی از هموطنان ما شد (Ojagh, 2022). یا اطلاعات نادرست و گمراهکنندهای که دربارۀ دلایل تغییرات اقلیمی، کاهش بارندگی، و خشکسالی ارائه میشوند، میتوانند تلاش برای مقابله با این وضعیت حساس را بیاثر کنند (van der Linden et al., 2017) یا موجب اضطراب و نگرانی در گروههای اجتماعی گوناگون، بهویژه کودکان، میشوند؛ برای نمونه، در اواخر فوریۀ 2025، محتوایی در رسانههای اجتماعی همرسانی شد که دو نفر بهصورت جداگانه، ویدئوهایی از کاهش شدید ذخایر آبی پشت سدها منتشر کردند. این ویدئو، موجب هراس عمومی از کمآبی شد. مردم نمیتوانستند بین میزان بارشهای نسبتاً عادی سال 2024 و این ویدئوها ارتباط برقرار کنند. درهمینراستا، افکاری همچون استفاده از آب سدها برای شتاب دادن به فعالیتهای هستهای یا بیکفایتی حاکمیت در مدیریت آب نیز مطرح شد؛ تا اینکه یک ماه بعد، یکی از متخصصان حوزۀ آب توضیح داد که کاهش میزان ذخایر آب پشت سدها تا این میزان، در این فصل کاملاً طبیعی است.

باورها به دو دستۀ شهودی و غیرشهودی تقسیم میشوند. باورهای شهودی به حافظۀ تداعی اتکا دارند. درواقع، تداعیها ناشی از پیوندها و ارتباطاتِ تصاویر ذهنی و رویداد در مغز هستند؛ به‌‌گونهای که فعال شدن یک تصویر، دیگری را نیز فعال میکند؛ برای مثال، دیدن رنگ قرمز، توقف یا خطر را در ذهن ما تداعی میکند. باورهای شهودی، بهعنوان بنیادیترین نوع شناخت در ذهن، شبکهای از روابط بین رویدادها هستند و مردم، اغلب در رویارویی با یک مسئله، آن را بهصورت شهودی ارزیابی میکنند (Noor, 2019)؛ بهاینمعنا که یک چیز را بدون میانجی یا نیاز به اثبات و استدلال دریافت میکنند یا فرامیگیرند؛ ازاینرو، دستهای از شبهعلمها نیز در قالب فراحسی یا حسششمی مطرح میشوند.

دستۀ دیگر باورها، غیرشهودی هستند. باور غیرشهودی، باوری است که براساس احساسات و فهم معمول، انتظار وجود چنین باوری را نداریم. این باورها برپایۀ تجربه و مبتنیبر تلاش و فهم حاصل از آزمایش بهدست میآیند. براساس نظر اسپربر[27]، از میان باورهای شهودی و غیرشهودی، باورهای شهودی، مقولۀ بنیادینی از شناخت هستند که در معماری ذهن تعریف میشوند و در واژگان ذهنی شهودی فرمولبندی شدهاند.

باورهای شبهعلمی، شهودهای دانشمحور تکاملیافته و قابلاعتماد را نقض میکنند. این مفاهیم نهتنها غیرعادی هستند، بلکه با تشخیصهای بنیادینی که ذهن با مطالعه و تحلیل جهان به آنها دست یافته است، سازگار نیستند، و باوجوداین، در سراسر نظام مذهبی، علمی، و شبهعلمی گستردهاند (Mermelstein & German, 2021)؛ برای نمونه، طالعبینی با ترسیم اشکال پیچیده و ایجاد روابط ریاضیوار، اطلاعاتی را دربارۀ آینده میدهد و هنوز هم، حتی برخی از متخصصان علمی، به آن بسیار توجه دارند؛ با وجود اینکه، مدام بر شبهعلم بودن آن تاکید میشود. این درحالی است که حتی یکی از اصول فیزیک عامیانه[28] این است که اشیاء از فاصلۀ دور نمیتوانند روی هم اثر بگذارند و طالعبینی با پذیرش اثرگذاری اجرام آسمانی بر انسانها، حتی این اصل عامیانه را هم نقض میکند (Mermelstein & German, 2021). تردید زیادی که دربارۀ شبهعلمهای غیرشهودی وجود دارد، موجب شده است که تلاش کنند منابعی را برای ادعای درستی خود معرفی کنند و بههمیندلیل، مواردی چون ارتباط با ارواح و نیروهای ماوراءالطبیعی یا حتی مغلطههای علمیای مانند فیزیک کوانتومی را بهعنوان منبع خود معرفی میکنند.

در اینجا باید به این نکتۀ مهم توجه کرد که باورها، چه شهودی باشند و چه غیرشهودی، مفاهیمی را به مخاطب عرضه میکنند که موجب آغاز فرایندهایی در مغز میشود. اما رخداد این فرایندهای مفهومی نیست که موجب درک میشود. اسپربر (1994)، پیوستگی فرایندهای ادراکی و مفهومی را رد میکند؛ بهنظر او، اینگونه نیست که اطلاع از یک باور باعث میشود که فرد دربارۀ آن به ادراک برسد، بلکه فرایندهای ادراکی، از طریق سازوکارهای تخصصی انجام میشوند. درواقع، در فرایند تکامل شناختی، انواعی از سامانههای حل مسئله از محدودیت رها شده و ظرفیتهای استنتاجی مستقلی در واحدهای مشخصی شکل گرفتهاند. بخشهایی از ذهن که مشغول ادراک هستند، پایگاه دادۀ اختصاصی خود را دارند و از اطلاعات تولیدشده در فرایندهای مفهومی استفاده نمیکنند. در این پایگاههای داده، اطلاعات پسزمینهای وجود دارند و هر واحد از معماری عصبی ثابت خود برخوردار است. هر واحد شناختی، یک سازوکار تکاملیافته با تاریخچۀ تبارشناسی مشخص است. بهاینترتیب است که فرهنگ از راه تأثیر بر ادراک در ذهن تجلی مییابد. باورهای کهن، پیوندهای عصبیای را در ذهن ما پدید آوردهاند که بهمرور تکامل یافتهاند و ازاینرو، اگر باوری با فرهنگ ما هماهنگی نداشته باشد، پذیرش آن دشوار است و تصور اینکه با اطلاعرسانی و آگاهیبخشی بتوانیم بهسادگی آنها را ریشهکن کنیم، بیشازحد خوشبینانه است.

 5. اثر روایت

هینیارد و کروتر[29] (2007) در بستر کاربرد روایت در پزشکی بر این نظرند که روایت، هر داستان منسجم یا پیوستهای با آغاز، میانه، و پایان قابلشناسایی است که اطلاعاتی را در مورد صحنه، شخصیتها، و تضاد یا کشمکش ارائه می‌‌کند؛ پرسشهای بی‌‌پاسخ یا تعارضهای حل‌‌نشده را مطرح می‌‌کند، و نتیجۀ درمان و بهبود بیماری را عرضه میکند. ولی متون غیرروایی، اطلاعات را در قالبهای آماری یا آموزشی ارائه می‌‌کنند و برای حمایت از ادعاهایشان، بهجای داستانها و مثالها، از دلایل و شواهد استفاده می‌‌کنند (Murphy et al., 2013). هینیارد و کروتر (2007) از پنج نوع داستان خاص یاد میکنند که هریک برای اهداف ارتباطی گوناگونی بهکار میروند. این داستانها عبارتاند از: 1) داستانهای رسمی ساختهشده برای بیان نسخۀ بیضرری از رویدادها یا موقعیت یک گروه؛ 2) داستانهایی که ساختهشده یا تخیلی هستند؛ 3) داستانهای تجربی دست اول؛ 4) داستانهای دست دوم که از قول دیگران بازگو می‌‌کنیم؛ 5) داستانهای رایج فرهنگی که در یک محیط فرهنگی، تعمیمیافته و فراگیر هستند. ارتباط روایی[30] دربردارندۀ استفاده از هریک از این نوع داستانها برای انتقال یک نکته به طرف دیگر یا دریافت اطلاعات است. تولیدکنندگان محتوا و کاربران در اینترنت میتوانند از هر نوع داستانی برای هدف خود استفاده کنند. آنها میتوانند داستانهایی بیافرینند که ظاهر علمی دارند، ولی فاقد پشتوانۀ علمی هستند، یا میتوانند محتواهای علمی و غیرعلمی را با هم بیامیزند و چیزی را خلق کنند که باورپذیر بهنظر بیاید. این داستانها، کنشهای ذهنی افراد را فعال میکنند و بر افکار و رفتارهای آنها تأثیر میگذارند. داستانسرایی در فناوریهای دیجیتال، روایت دیجیتال نام دارد که فرد، تجربههای شخصی، داستانهای تاریخی، اسطورهای، یا علمی خود را بیان میکند تا با دیگران بهاشتراک بگذارد (Kusay, 2019) .

گسترش فناوریهای دیجیتال، این امکان را فراهم کرده است که افراد با اشتراکگذاری داستانهای خویش، خود و دیگران را توانمند کنند. روایتها، موجب تفسیر و بازتفسیر «خود» میشوند؛ زیرا، اشتراکگذاری روایت در فضای مجازی، موجب رویارویی افراد دیگر با ایدهها، استعارهها، تصاویر، و باورهایی میشود که میتواند شیوۀ اندیشیدن دربارۀ خود و جهان را تغییر دهد (Given, 2006, p.58) و اندکاندک بین اطلاع از مفهوم و درک آن، رابطه برقرار کند. این موضوع، به اثرات روایت اشاره دارد.

مطالعات انجامشده، اثرگذاری روایتها را تأیید کردهاند و تغییر نگرش، افزایش ادراک ریسک دربارۀ موضوعات مرتبط با سلامت، و نیتهای رفتاری مفید اجتماعی، نمونههایی از آن بهشمار میآیند. این تأثیر روایت بر نگرشها، باورها، و رفتار افرادی که در معرض آنها قرار میگیرند، «اقناع روایی» نام دارد (Moyer-Gusé, 2008). ضمن اقناع، کنشهایی در ذهن اشخاص روی میدهد که اثرپذیری را به چیزی فراتر از پیامدی روانشناسانه، تبدیل میکند.

 6. ذهن و درک روایت در فضای مجازی

درک، در میان طرفداران ارتباطات فرایندی، گزینشی، تااندازهای دلبخواهی و حتی نامحدود بهشمار میآید. بهاینمعنا که اینگونه تصور میشود که مخاطب، لزوماً همان برداشت فرستنده را از پیام ندارد و بخشهایی از پیام را انتخاب میکند و آنگونه که میخواهد، تفسیر میکند و میتوان بینهایت معنا برای هر متنی تصور کرد. اما توجه به روایت در مطالعات ارتباطی و رسانهها، امکان درکهای متفاوت را محدودتر کرده است. براساس نشانهشناسی پیرس، متنها برای بینهایت تفسیر گشوده نیستند. بهنظر وی، آگاهی، فرایندی است که در بافتار اجتماعی و بهواسطۀ یک عامل سوم، یعنی رسانه، ساخته میشود؛ بهاینمعنا که تفسیر روایی، اجازۀ تفاسیر نامحدود را به مخاطب نمیدهد، بلکه ذهن مخاطب یا مفسر، توسط خود متن رواییِ ساختهشده به‌‌صورت اجتماعی، محدود میشود. ذهن اجتماعیـفرهنگی، دارای دو جنبۀ زیستشناسانه و روانشناختی است. پیرس در نظریۀ ذهن میگوید، آگاهی در انسان است. او هر وضعیت هوشیاری را دستاورد استنتاج میداند؛ بهگونهای که بهنظر پیرس، زندگی تنها دنبالهای از استنتاجها یا رشتهای از اندیشهها است. او میگوید، انسان، یک اندیشه است و همانگونه که اندیشه، نوعی نماد است، انسان هم نماد است (Lee, 2012).

روایت را میتوان به سه دستۀ شکل/فرم، رسانه[31]، و ژانر تقسیم کرد که در هماهنگی و ترکیب با یکدیگر، موجب درک و تفسیر در مخاطب میشوند. ازسویدیگر، پیرس، آگاهی را دارای سه عنصر احساسات، تلاشها، و مفاهیم[32] میداند که بهترتیب در درک، بسط، و اطلاعات[33] نقش دارند. لی (2012) عناصر روایت و آگاهی را به هم پیوند میزند: 1) احساسات با شکل رواییای مطابقت دارد که معنای احتمالی یک دنیای داستانی را ارائه میدهد؛ 2) تلاشها با رسانۀ روایی مطابقت دارد تا معنای دنیای داستان را در ذهن واقعی درک کنیم؛ 3) مفاهیم از طریق تفسیر با ژانر روایی مطابقت دارند تا بهواسطۀ تجربۀ جانبی رسانه و فرم روایی، دنیای داستانی را بسازند. انسانها از این ابزارهای روایی در ارتباط با یکدیگر استفاده میکنند تا معناسازی کنند و به آگاهی دربارۀ جهان دست یابند. پیرس، متن را جایی میداند که اذهان مفسر/مخاطب، گوینده، و متن به هم پیوند میخورند و تجسم مییابند. درواقع، او مفسر را یک عامل نشانهشناختی درنظر میگیرد و نه فردی با ویژگیهای روانشناختی. بهاینترتیب، تحلیل نشانهشناختی هر متن، بازنمایی ذهنی طرفهای ارتباط را آشکار میکند.

در فضای مجازی، تنوع روایتها فراوان است و انتظار میرود که افراد بهلحاظ درک و شناخت، دچار سردرگمی شوند. بااینحال، تجربههایی مانند تمایل افراد به قرار گرفتن در اتاقهای پژواک (Nguyen, 2020)نشان میدهد که انسانها بهسوی گونهها یا انواع مشخصی از روایتها جلب میشوند که با آگاهی و باورهای پیشین آنها سازگاری دارند و فهمشان راحتتر است.

این موضوع، اهمیت فرهنگ ملی و جهانی را برجسته میکند. در فضای مجازی، فرد در رویارویی با روایتهای دیجیتال قرار میگیرد و کنشهای ذهنی[34] به دو صورت شباهت5 و مجاورت6 فعال میشوند (Lee, 2012)؛ بهاینمعنا که برای تفسیر روایت، مخاطب تلاش میکند بین بازنمایی گذشتهای که در حافظه دارد و روایت، شباهتی بیاید و غوطهوری عاطفی را تجربه کند. همچنین، تداعی ذهنی نیز روی میدهد؛ یعنی رسانۀ روایت7، موجب انجام فعالیت ذهنیای در مخاطب میشود که تفسیر را براساس تجربههای خود، انجام میدهد. هنگامیکه روایت، گزارش، مستند، یا مقالهای علمی است، هم مخاطب باید مشارکت فعالی داشته باشد تا متن را تفسیر کند و هم تولیدکنندۀ آن، که بتواند دانش خود را در این ژانر با دیگران بهاشتراک بگذارد. مخاطب با خواندن این متن، دچار احساس یا نظر خاصی میشود که همان شناخت روایی[35] است. در این مرحله، مخاطب با ترکیب تخیل و تفکر، و استدلال، روایت خود از جهان را برمیسازد.

استدلال دو کارکرد دارد: 1) کارکرد نخست آن، توجیه افکار و رفتار خود فرد است. بهاینترتیب، دلایل، هنجارهایی هستند که مردم، خود را به آن متعهد میدانند؛ بهعنوان مثال، اگر ترجیح میدهم گیاهخوار باشم و کسی از من میپرسد که دلایل انتخابم چیست، ممکن است پاسخ بدهم که فکر میکنم خوردن گوشت برای محیط زیست، مضر است، یا اینکه نمیخواهم موجودات زندۀ دیگر رنج بکشند؛ 2) کارکرد دیگرِ دلایل، به ارتباط انسانی مربوط میشود. فرستنده با برقراری ارتباط، قصد دارد یک اثر شناختی در ذهن گیرنده ایجاد کند. بااینحال، گیرندهها باید اطلاعات دریافتی از دیگران را فیلتر کنند؛ اگر چنین نکنند، بهعمد یا تصادفی در معرض خطر سوءاستفاده قرار میگیرند. درواقع، مخاطب، هر پیامی را بهسادگی و بیدلیل نمیپذیرد.

برایناساس، ارتباط بهسادگی آغازگر فرایندهای شناختی و اثرگذاریـاثرپذیری نمیشود؛ ازاینرو، ضروری است که ذهن، سازوکارهایی برای هوشیاری شناختی[36] داشته باشد تا بتواند بین اطلاعات قابلاعتماد و غیرقابلاعتماد تمایز ایجاد کند؛ برای نمونه، اگر روایت، علمیـتخیلی باشد، ذهن فرایندی مخاطب، دو مرحلۀ شباهت و مجاورت را میپیماید و در مرحلۀ سوم، کلیت ژانر یا گونۀ ادبی را تشخیص میدهد. این سه مرحله بر تفسیر نهایی او از روایت علمیـتخیلی اثر میگذارند؛ ازاینرو، توانایی شناخت کلیت ژانر، اهمیت زیادی دارد. اگر مخاطب نتواند، اسطوره، مغلطه، و اینگونه موارد را تشخیص دهد، ممکن است در تفسیر نهایی نتواند علم را از غیرعلم تمییز دهد. هر رفتار یا باوری مانند احتیاط، تبادل اجتماعی، و...، مجموعهای از نورونها را در مغز ما فعال میکند که بهلحاظ کارکردی متمایز میشوند و استدلالها و استنتاجهای ما در زمینههای دیگر نیز تغییر میدهند. این مجموعه نورون فعالشده در درک روایت یا مفهوم بهکار میآیند. بهبیان روشنتر، ما در رویارویی با یک باور، تنها با مفهوم آن روبهرو نمیشویم، بلکه آن باور، موجب کنش ذهنی در ما میشود که با پیشینۀ ذهنی و شناختی ما ارتباط دارد. این کنش، هوشیاری شناختی نام دارد.

درنتیجه، اگر شخص خواهان تأثیرگذاری اطلاعات خود بر گیرنده باشد، باید از این «نگهبان» معرفتی، یعنی هوشیاری شناختی، گذر کند. ممکن است فرستنده مجبور باشد تلاش بیشتری برای جاگذاری یک باور خاص در ذهن گیرنده انجام دهد. برای این کار، باید هم پیام خود را جذاب کند تا مخاطب بهسمت آن بیاید و هم با ارائۀ دلایل، مخاطب را متقاعد کند. بهبیان روشنتر، باید استدلالهایی ارائه کند؛ بنابراین، توانایی استدلال برای تعمیق قدرت تفکر ما رشد نکرده است، بلکه کارکرد اجتماعی دارد و دلایل، یا برای توجیه رفتار و افکار ما بهکار میروند یا برای متقاعد کردن دیگران.

در اینترنت، مقدار زیادی اطلاعات با هم رقابت میکنند تا توجه محدود مخاطبان را جلب کنند و ممکن است این تصور پیش آید که فراوانی اطلاعات بر قدرت تحدیدکنندگی فرهنگ غالب میشود. اما با وجود چنین قابلیتی، درعمل، محیط اینترنت و فضای مجازی میتوانند انسانِ سردرگم را گمراهتر کنند؛ زیرا، با وجود افزایش کمیت اطلاعات در این فضا، کیفیت آنها بسیار پایین است و محیط بسیار مناسبی برای انتشار ضداطلاعاتی چون شبهعلم است. در این وضعیت، استدلال، تحت تأثیر سوگیریهای شناختیای مانند سوگیری تأیید است. مطالعۀ (Zollo, 2019) نشان میدهد که در فضای فیسبوک، سوگیری تأیید، نقش فراوانی در گزینش و انتشار محتوا ایفا میکند و درنتیجه، گروههای قطبی و همفکری شکل میگیرند که روایتهای مشابهی را بهاشتراک میگذارند. در چنین محیطی، هوشیاری شناختی اهمیت مییابد. افزونبراین، توجه ما را به بومشناسی رسانه جلب میکند؛ بهاینمعنا که رسانه با تغییر دادن محیط، ادراک حسی ما را تغییر میدهد و بهگونهای فرایندی عمل میکند که محتوا را تغییر میدهد (Hassan & Sutherland, 2017). در اینجا نیز اینترنت بهعنوان یک فرایند عمل کرده و ذهن بشر را درگیر مباحثی متفاوت از خود محتوا میکند؛ بهگونهای که حتی محتوا هم میتواند تغییر کند.

هوشیاری شناختی، جنبۀ مهمی از تعامل انسانی است (Sperber et al., 2010) که به ارتباطات مربوط میشود. هوشیاری معرفتی به سازوکارهای ذهنی فردی متکی است که باید به منبع اطلاعات و محتوای آن توجه کند. وظیفۀ هوشیاری معرفتی، تشخیص و تمایزگذاری بین اطلاعات قابلاعتماد و غیرقابلاعتماد است. گیرندگان میتوانند اطلاعات را با توجه به محتوا و منبع آن ارزیابی کنند. در مورد محتوا، فرد، سازگاری و انسجامِ باوری را که با آن روبهرو شده است، با باورهای مرتبط پیشینی خود بررسی میکند. در مورد منبع، بررسی میکند که آیا منبع، صالح و خیرخواه است و پیشینۀ خوبی دارد یا برعکس. بهطورکلی، باورهای واقعی بهراحتی این آزمون را پشت سر میگذارند، درحالیکه اطلاعات نادرست تمایل دارند که از بین بروند. بااینحال، این سازوکار، کاملاً بیخطا و صددرصدی نیست. نه بهایندلیل که مردم، گاهی باورهای نادرست را ترجیح میدهند، بلکه بهایندلیل که برخی از باورهای نادرست میتوانند ویژگیهایی را تقلید کنند که بهلحاظ هوشیاری معرفتی، درست بهنظر برسند. باورهای شبهعلمی، توان زیادی برای این کار دارند؛ زیرا، ذهن انسان، روایتی از جهانی که فهمیده یا برساخت کرده است را در قالب داستان به دیگران منتقل میکند. روایت جهان میتواند واقعی[37] باشد یا غیرواقعی. در روایت، آزاد هستیم و میتوانیم تعریفهای گوناگونی از جهان و چیزها و پدیدههای درون آن ارائه دهیم. میتوانیم بازنماییهای علمی و خیالی را در هم بیامیزیم و ژانر علمیـتخیلی ایجاد کنیم؛ یا بازنماییهای علمی و اسطورهای را در هم خلط کنیم و ژانری غیرعلمی تولید کنیم؛ یا بازنماییهای تجربی و آزمایشگاهی را برای ساخت ژانر علمی بهکار بگیریم. روایتهای علمیـتخیلی میتوانند با گمراه کردن هوشیاری شناختی، موجب اعتباربخشی به شبهعلم شوند. درحالیکه برخلاف شبهعلم، که خود را حقیقت نشان میدهد، علمیـتخیلی اصلاً داعیۀ حقیقی بودن ندارد (Anderson, 2015).

 7. همهگیری شبهعلم در بستر اینترنت

در سدۀ 21، شبهعلم به معضل درحالگسترشی تبدیل شده است و اینترنت و رسانههای اجتماعی، نقش مهمی در این وضعیت دارند. روایتهای دیجیتال بین کاربران مختلف دستبهدست میشوند و کنشهایی را در اذهان پدید میآورند که آثار فردی و جمعی دارد. شبهعلم، یکی از انواع اطلاعات تحریفشده است که در قالبهای روایت یا غیرروایت در فضای اینترنت و رسانههای اجتماعی جابهجا میشود و بهدست افراد پرشماری میرسد. اما بیشتر افراد از ماهیت شبهعلم بودنِ آن آگاه نیستند و پس از درک این اشتباه، یا از اینکه فریب خوردهاند، تعجب میکنند یا همچنان بر شبهعلم پافشاری میکنند. در طول رویدادهایی که در فضای رسانه و جهان واقعی رخ میدهند، شبهعلم همهگیر میشود. با وجود پیشرفتهای فناورانه و علمی، رسانهها و بهویژه رسانههای نوین، به محیطی برای انکار علم و گسترش ایدئولوژیهای ضدعلم و تئوریهای توطئه تبدیل شدهاند؛ بهگونهای که میتوان شبهعلم را بهعنوان یک اثر رسانهای پذیرفت. این باورها میتوانند به بخشی از فرهنگ تبدیل شوند. انسانها باورهای اشتباه را میپذیرند و آنها را به دیگران انتقال میدهند. نظریۀ اپیدمیولوژی فرهنگی در فهم چگونگی انتقال شبهعلم مفید است. بیاساس بودن اطلاعات نادرست[38]، بهاینمعنا نیست که مردم هیچ دلیلی برای پذیرفتن آنها ندارند، بلکه در طول فرایندی ذهنی تصمیم میگیرند که آن را بپذیرند؛ ازاینرو، با وجود اینکه علم و فناوری پیشرفت کردهاند و سطح تحصیلات مردم بیشتر شده است، مردم همچنان باورهایی دارند که با علم سازگار نیستند؛ نظریههای توطئه، باور به یوفوها و موجودات فرازمینی، و انواع خرافهها همهجا حضور دارند. شبهعلم در جهان معاصر در یک نظام ارتباطیـشناختی حضور دارد. بهبیان روشنتر، شبهعلم، بخشی از فرهنگ است و تولید و شیوع آن، پدیدهای فرهنگی بهشمار میآید. در اینترنت، برخی از روایتهای شبهعلم بیشتر منتقل میشوند. براساس توضیحات ارائهشده دربارۀ عملکرد ذهنی متأثر از فرهنگ، شبهعلم، و روایت، میتوان گفت، همهگیری شبهعلم در بستر اینترنت و توسط افراد باسواد و آموزشدیده، ناشی از ویژگیهای پیام و حالتهای ذهنی کاربران است.

برپایۀ مختصات فرهنگ، روایت، و ذهن و مرور مقالههای مرتبط، ویژگیهای پیام یا روایت دیجیتال که ناقل شبهعلم است و ظرفیت همهگیری و شیوع دارد را میتوان در هفت دسته بهشرح زیر دستهبندی کرد:

1. جذابیت احساسی پیام: برپایۀ نظریههای تبادل عاطفی[39] (Floyd, 2006) و نظریۀ مدیریت انگیزشی اطلاعات[40] (Afifi & Weiner, 2004)، تجربۀ عاطفی و ارتباطات احساسی بر تعاملات روزمره و رسانهای تأثیرگذار هستند. جذابیت احساسی شبهعلم و خرافات، سبب میشود که گزارههای مربوطه بهعنوان عاملی برای بقا تلقی شوند؛ بهگونهای که فرد، گمان میکند که اگر باوری خلاف آن داشته باشد، بقا و کیفیت زندگیاش تهدید یا نابود میشود. گسترش اینترنت و رسانههای اجتماعی، موجب افزایش اهمیت احساسات شده است؛ زیرا، ازیکسو، دسترسی به اطلاعات افزایش یافته و ازسویدیگر، امکان جذابسازی و افزایش درگیری احساسی نیز بیشتر شده است (Blancke et al., 2017).

2. ارائه در قالب باورهای تأملی: انتشاردهندگان شبهعلم، باورهای شبهعلم ضدشهودی را بهصورت باورهای بازتابی، یعنی مبتنیبر تأمل و تحلیل، نشان میدهند. باورهای ضدشهودی، مواردی هستند که هنگامیکه با شهود یا حس خام یا فرایندهای شناختی اولیۀ ما ارزیابی میشوند، نادرست بهنظر میرسند؛ ازاینرو، شبهعلم، خود را بهصورت باورِ حاصل از تأمل و اندیشه و استدلال نشان میدهد؛

3. مطابقت با سامانۀ شهودی تکاملیافته: منظومههای ذهنی معمولاً باعث میشوند که افراد، بخشهای خاصی از اطلاعات را مرتبط تشخیص دهند (Sperber, 1994,1996). شبهعلم و انواع دیگر باورهای نادرست گسترش مییابند؛ زیرا، میتوانند از سامانه شهودی تکاملیافته استفاده کنند؛ بهعنوان مثال، دربارۀ ارگانیسمهای اصلاح‌‌ژنتیکیشده، اجماع علمی قوی وجود دارد که این فناوری بیخطر است. طرفداران این نگرش، استدلال میکنند که ارگانیسم اصلاحژنتیکیشده یا محصولات تراریخته، زیانی برای انسان و غیرانسان ندارد و بهسود کشاورزی پایدار هم هست. بهویژه در کشورهای درحالتوسعه، این فناوری ابزار مهمی برای افزایش کمیت و کیفیت محصولات، درآمد کشاورزان، و بهطورکلی، رفاه بهشمار میآید (Qaim, 2010)، اما بیشتر مردم با محصولات تراریخته مخالف هستند! مطالعه بلانک و همکاران (2015) با عنوان «جذابیت مهلک: جذابیت شهودی مخالفت با محصولات تراریخته[41]» سه دلیل مبتنی بر سیستم شهودی تکاملیافتۀ ما برای شدت نگرانیها دربارۀ محصولات تراریخته ذکر کرده است: 1) ذاتگرایی روانشناختی که هویت هر موجود را به هستۀ تغییرناپذیر آن نسبت میدهد؛ 2) شهود غایتشناختی که طبیعت را دستاورد فرایندهای هدفمند و عمدی برمیشمارد؛ 3) انزجار، احساس نفرت جهانی نسبت به محصولات تراریخته که بهمثابه اقدامی برای محافظت در برابر پذیرش موادی که بالقوه بیماریزا هستند، شکل گرفته است؛

4. تناسب با روشهای شهودی تفکر: اسپربر (1994, 1996, 1997) بر این نظر است که شیوع برخی باورها در فرهنگ تاحدی ناشی از تناسب آنها با روشهای شهودی تفکر است؛ بهاینمعنا که اطلاعاتی که سازگاری ظاهری با شهود دارند، همواره بازگو میشوند و بههمیندلیل، نسبت به اطلاعات غیرشهودی، بیشتر گسترش مییابند؛

5. انطباق: ما از کودکی در برابر روایتهای مختلفی قرار میگیریم که منظومۀ فکری ما را شکل میدهند. اگر پیامهای جدید، با این منظومه در تضاد باشند، رد شده یا بهسختی و با ابزارهای اقناع پذیرفته میشوند. پژوهشهای حوزۀ روانشناسی نشان دادهاند که انسانها از چهارسالگی، ادعاهای دیگران را که با تجربههای دستاولشان در تضاد است، رد می‌‌کنند (Mermelstein & German, 2021). بهاینترتیب، انطباق[42] یا سازگاری پیامها با باورهای پیشین، نقش مهمی در پذیرش آنها از سوی مخاطب دارد؛ ازاینرو، هنگامیکه مخاطب با پیام متفاوتی روبهرو میشود، دستگاه شناختیاش بیشتر به آن پیام، توجه میکند و بهگونهای محدودتر از آن استفاده میکند. این نشان میدهد که مخاطبان به چیزی توجه میکنند که دوست دارند بشنوند و با باورهای پیشین، ارزشها، و جهانبینی آنها همسویی دارد؛

6. شگفتانگیزی: بهلحاظ شناختی، اطلاعات، زمانی مرتبط هستند که جدید، شگفتانگیز، و جالبتوجه باشند. آلتای و همکاران (2021) بر این نظرند که برخی از اطلاعات نادرست[43] بهاشتراک گذاشته میشود، نه بهاینسبب که مردم آن را درست میپندارند، بلکه بهایندلیل که اگر چنین بود، جالب، یا هیجانانگیز بود و زندگی را از کسالتآوری درمیآورد. افزونبراین، ادعاهایی که کمی دور از عقل بهنظر میرسند، راحتتر بهخاطر سپرده میشوند (Fuhrer et al., 2021) ؛ برایناساس، شگفتانگیز بودن، عنصر مهمی بهشمار میآید.

افزونبر ویژگیهای پیامها و روایتهای شبهعلمی، نیازها یا حالتهای ذهنی کاربران در اینترنت و رسانههای اجتماعی موجب میشود که آگاهانه یا ناآگاهانه، روایتهای شبهعلم را با دیگران بهاشتراک بگذارند. این شرایط را میتوان به پنج دستۀ زیر تقسیم کرد:

1. شرایط عدم قطعیت: اشباع اطلاعاتی ناشی از گسترش اینترنت، ماهیت تصمیمگیری را تغییر نداده است. تصمیمات ما برپایۀ مدیریت اطلاعات گرفته میشوند. زمانیکه عدم قطعیت وجود دارد و ما قدرت پیشبینی برای تصمیمسازی بهینه را نداریم، در واکنش به نگرانی ایجادشده، در گنجینۀ اطلاعاتی که داریم، جستوجو میکنیم و دربارۀ نتایج هر تصمیم یا امکاناتی که برای تحقق هر تصمیم داریم، میاندیشیم. بااینحال، گزینههای ما نامحدود نیستند. عدم قطعیت زیاد و ابهام دربارۀ تأثیرگذاری تصمیم، ما را بهسوی گزینههایی هدایت میکنند که بهلحاظ فرهنگی، مطلوب بهنظر میرسند؛ هرچند ممکن است هیچ مبنای واقعی و علمیای نداشته باشند؛

2. حفظ کیفیت ذهنی زندگی: رسانههای نوین و اینترنت، گونههای مختلفی از اطلاعات را دراختیار میگذارند و درعینحال، دامنۀ ارتباطات ما را نیز تعیین میکنند؛ بهگونهای که تصور ما از تعداد افرادی که در شبکههای اجتماعی با آنها پیوند و ارتباط داریم، یا مخاطبِ تصورشده (Mc Mahon, 2019) را به عنصر تعیینکنندۀ کیفیت ذهنی زندگی تبدیل کردهاند. ایندو موجب تسهیل همهگیری شبهعلم در اینترنت و رسانههای اجتماعی میشوند؛ زیرا، ما درنهایت، برپایۀ تأثیراتِ تصمیم بر توسعه و حفظ روابطمان، حفظ یا تقویت هویتمان، تصویر و حریم خصوصیمان، و نیتمان برای اینکه اطلاعات باکیفیتی دریافت کنیم یا تنها اطلاعاتی داشته باشیم که شرایط را کنترل کنیم، دست به انتخاب میزنیم. افراد با ساخت روایتهای عمومی، درواقع، نظری را با صدای بلند برای دیگران میخوانند و (طبق نظر لیوتار) با ساخت همسانی و یکسانی بین افرادی که به موضوع مشابهی میاندیشند، محبتی[44] بین آنها ایجاد میکنند (Prickett, 2002). شبهعلم نیز از این قاعده مستثنا نیست و یکی از مهمترین دلایل پذیرفتن و رواج دادن آنها، شکلدهی به هویت فردی و جمعی بهواسطۀ نقشی است که در روایت دارند. این موضوع، نشاندهندۀ این واقعیت است که مردم، سادهلوح نیستند و به منابع اعتمادناپذیر و ناکارآمد اعتماد نمیکنند (Sperber et al., 2010) و تا اندازۀ زیادی، از توانایی تشخیص اطلاعات درست و نادرست برخوردارند (Fuhrer et al., 2021)؛ اما بهدلیل نیاز به ربط[45]دادن چیزها به هم و حفظ پیوندهای اجتماعی، در پذیرش شبهعلم با خود کنار میآیند. ارتباط، هم مفهوم شناختی و هم انگیزشی است؛

3. کسب اطلاعات بیشتر: مرملستین و جرمن[46] (2021) پس از بررسی موضوع انتشار شبهعلم بر این نظر بودهاند که افزونبر ویژگیهایی که شبهعلم را بهیادماندنی میکند، ارادۀ مردم برای انتقال آن نیز اهمیت دارد. بیشتر مردم، شبهعلم را به دیگران منتقل میکنند؛ زیرا، میخواهند اطلاعات بیشتری دربارۀ آن کسب کنند. ممکن است آنها این اطلاعات را با دانش خود در تضاد یافته باشند؛ باوجوداین، با بازگو کردن آنها، افزونبر جستوجوی اطلاعات، به گسترش و نشر آنها نیز کمک میکنند. بهلحاظ انگیزشی، اطلاعات، زمانی مرتبط بهنظر میرسند که نیاز اطلاعاتی فرد را برآورده کنند. بهویژه هنگامیکه موضوعی علایق یا رفاه ما را تهدید میکند، ضداطلاعات، جذابتر میشوند؛

4. سهولت: اگر افراد معتبر یا دارای مقام، باورهای شبهعلم را تأیید کنند، این باورها، برجستگی فرهنگی کسب میکنند و میتوان بهراحتی آنها را پذیرفت. بدیهی است که دسترسی و سرعت بیشتر دسترسی، امکان دستیابی به اینگونه شبهعلم را افزایش داده است؛

5. تمایل به زیان کمتر: انسان در شرایطی گمان میکند که تشخیص نادرست وجود یک پیوند علی، نسبت به نادیده گرفتن آن، پیامدهای منفی کمتری دارد؛ زیرا، بههرحال، احتمال دارد که چنین رابطۀ علیای درست باشد. در این شرایط، سرپیچی از پذیرش این اطلاعات حتی میتواند یک رفتار غیرمنتظره و منفی بهشمار آید (Morisseau et al., 2021). خرافهگرایی[47] از این ویژگی ناشی میشود. این موضوع یادآور نظریۀ چشمانداز تورسکی و کانمن است که براساس آن، هنگامیکه به افراد چند گزینه با سود و زیانهای مختلف پیشنهاد میشود، آنها منافع را براساس نقاط مرجعشان ارزیابی میکنند (Ojagh, 2024)؛ بهعنوان مثال، اینکه اکنون به چه چیزی نیاز دارند، در انتخاب از میان مجموعۀ دانستنیهایشان تأثیر میگذارد؛ ولی آدمها همیشه دنبال این هستند که کمتر زیان کنند؛ ازاینرو، اگر به شخصی بگوییم که با خوردن آبی که برایش دعا خوانده شده و رویش فوت کردهاند، 80 درصد شانس دارد که آرزویش برای خرید فلان ماشین یا ازدواج با فلان کس افزایش یابد، برای او بسیار جذابتر و هیجانانگیزتر از آن است که به وی بگوییم، این کار حتی 20 درصد هم نقشی در افزایش شانس تو ندارد؛ زیرا، برای ذهن، عدد بالا ــحتی اگر صادقانه نباشدــ جذابتر است و ذهن حتی در مواردی که گزارهها به احتمالات یکسانی اشاره دارند، نمیتواند بهراحتی تشخیص دهد که ایندو یکسان هستند.

این ویژگیهای پیام و حالتهای ذهنی، تعیینکنندۀ استدلالها هستند. بهبیان روشنتر، در رویارویی با شبهعلم، زمانیکه از چنین ویژگیهایی برخوردار است، یا زمانیکه خود فرد از نظر ذهنی به دنبال ثبات و برآوردن نیازهایش است، روند یا شیوۀ استدلال اشخاص، تحت تأثیر قرار میگیرد و شخص بهگونهای موجه اقدام به پذیرش شبهعلم میکند.

 نتیجهگیری

در این مقاله، سه مفهوم محوری انتخاب شدند تا موضوع شیوع و ماندگاری فرهنگی شبهعلم در فرهنگ، بررسی و واکاوی شود. این سه مفهوم، عبارت بودند از: فرهنگ، روایت، و ذهن. شبهعلم، همچون علم برساختی ذهنی برای پاسخ به پرسشها و نادانستههای مربوط به جهان است. نکتۀ مهم این است که پرسش کردن، چگونگی طرح پرسش و موضوعات موردپرسش، مقولههایی کاملاً فرهنگی هستند. این موضوع، اثرگذاری فرهنگ بر مقولۀ کلی دانش بهشکلهای گوناگون آن را نشان میدهد. فرهنگ، از طریق روایت و شکلهای روایی دانش، بر فرایندهای شناختی انسانها تأثیر میگذارد. قیاسها، استعارهها، و تمثیلهایی که برای توضیح پدیدهها بهکار میروند و مسیرهای ذهنی که در طول زمان در مغزهای ما بهصورت فرهنگی شکل گرفتهاند، هدایتگر شناخت روایی ما هستند.

در بستر اینترنت و رسانههای اجتماعی، گونههای مختلفی از روایتهای دیجیتال یا اطلاعات غیرروایی حضور دارند که بخش چشمگیری از آنها، اطلاعات تحریفشده بهشمار میآیند. شبهعلم، بهعنوان یک دسته از اطلاعات تحریفشده، دارای ویژگیهایی است که سبب پذیرش و انتقال آن در فضای شبکهای رسانههای اجتماعی میشوند. درعینحال، کاربران، نیازهای احساسی، ارتباطی، و شناختی گوناگونی دارند و در وبگردیها و اسکرولهایشان در پی این هستند تا این نیازها را برطرف کنند و برخی از انواع شبهعلم که بستر برآورده شدن این نیازها را فراهم میکنند، شانس بیشتری برای انتخاب شدن و بقا دارند.

هنگامیکه پیام یا روایت دیجیتالِ دربردارندۀ شبهعلم، ویژگیهای لازم را داشته باشد و نیازهای مرتبط با حالتهای ذهنی کاربر را برطرف کند، به کاربر دیگری منتقل میشود؛ اما ممکن است کنشهای ذهنی مربوط به سازوکار هوشیاری شناختی فعال شود و بتواند شبهعلم را تشخیص دهد؛ دراینصورت، یا کاربر تصمیم به قطع زنجیرههای علی میگیرد و پیام را منتقل نمیکند، یا با اهدافی مانند سرگرمی یا آگاهیبخشی به کاربر دیگری ارسال میکند که با وجود پیوست یک ضدروایت به آن، همچنان موجب گسترش شبهعلم میشود (شکل شمارۀ 1). بهاینترتیب، مقالۀ حاضر تلاش کرد تا با رویکرد معنایی ارتباطی به توسعۀ فهم دربارۀ سازوکار پذیرش فرهنگی شبهعلم کمک کند. بدیهی است این مقاله بهروی هر نقد و نکتهای گشوده است تا تکمیل و تقویت شود.

 

 

 

 

 



[1]. Autonomization

[2]. Media Effect

 

[3]. Ahmadvand

[4]. Rahmatzadeh

[5]. Ghadimi & Safavi

[6]. Jakovljević & Ostojić

[7]. Evidence-biased medicine

[8]. Integrity

[9]. Understanding

 

[10]. Spitzberg

[11]. The Four Digital Horsemen: Disinformation, Misinformation, Fake News and Pseudoscience

[12]. Distributed Information in Media (DIM)

[13]. Zargran

[14]. Saboury & Kazemi

[15]. Howard

[16]. Pseudoscience and Selection 

[17]. Boundary Work

 

[18]. Propositional Scope

[19]. Turner

[20]. Emic & Etic

[21]. Geert Hofstede

[22]. Davis & Resnicow

[23]. Singelis & Brown

 

[24]. Narrative mediation

[25]. Narrative Knowledge

[26]. Knowledge

 

[27]. Sperber

[28]. Folk Physics

 

[29]. Hinyard & Kreuter

[30]. Narrative Communication

 

[31]. Medium

[32]. Feelings, Efforts, Notions

[33]. Comprehension, Extension, and Information

[34]. Mental Action

[35]. Narrative Cognition

[36]. Cognitive Vigilance

 

[37]. Factual

 

[38]. Misinformation

[39]. Affection Exchange Theory

[40]. Theory of Motivated Information Management

[41]. Fatal attraction: the intuitive appeal of GMO opposition

 

[42]. Congruent

[43]. Misinformation

[44]. Conviviality

[45]. Relevance

 

[46]. Mermelstein & German

[47]. Superstition

 

 
 
Afifi, W.A., & Weiner, J.L. (2004). Toward a Theory of Motivated Information Management. Communication Theory, 14, 167-190. [In Persian]
Ahmadvand, Sh. (2022). Science and Pseudo-science in the Contemporary State Studies in Iran. Dolat Pajuyi, 8(30), 261–291. https://doi.org/10.22054/tssq.2022.69921.1320. [In Persian]
Altay, S., de Araujo, E., & Mercier, H. (2021). “If this Account is True, it is Most Enormously Wonderful”: Interestingness-if-true and the Sharing of True and False News. Digital Journalism. doi: https://doi.org/10.1080/21670811.2021.1941163.
Anderson, T.S. (2015). Goal Reasoning and Narrative Cognition. Annual Conference on Advances in Cognitive Systems: Workshop on Goal Reasoning.
Blancke, S., Boudry, M., & Pigliucci, M. (2017). Why do Irrational Beliefs Mimic Science? Cultural Evol. Pseudosci. Theoria, 83, 78–97. doi: 10.1111/theo.12109.
Blancke, S.; Van Breusegem, F.; De Jaeger, G.; Braeckman, J. & Van Montagu, M (2015). Fatal attraction: the intuitive appeal of GMO opposition. Trends in Plant Science ,20(7),414-8. doi: 10.1016/j.tplants.2015.03.011.
Boyer, P.(2003). Religious Thought and behavior as by-products of brain function. TRENDS in Cognitive Sciences, 7 (3), 119-124.
Cinelli, M., Quattrociocchi, W., Galeazzi, A., Valensise, C. M., Brugnoli, E., Schmidt, A. L., ... & Scala, A. (2020). The COVID-19 social media infodemic. Scientific reports, 10(1), 16598.
Dahlstrom, A. (2021) A Meskwaki construction in narrative texts: Independent pronoun + full NP.Papers of the Fiftieth Algonquian Conference, edited by Monica Macaulay and Margaret Noodin, 37–52. East Lansing: Michigan State University Press.
Davis, R.E. & Resnicow (2012). The cultural variance framework for tailoring health messages. In Health Communication Message Design: Theory and Practice, ed. H Cho , pp.115–36. Thousand Oaks, CA:: Sage .
Dow, J. W. (2006). The Evolution of Knowledge Systems: Narrative Knowledge versus Scientific Knowledge. Meetings Society for Anthropological Sciences (SASci) Meeting Jointly with the Society for Cross-Cultural Research (SCCR), February 22-26, 2006, Savannah, GA, US.
Floyd, K. (2006). Communicating Affection: Interpersonal Behavior and Social Context. Cambridge, England: Cambridge University Press.
Fuhrer, J., Cova, F., Gauvrit, N. & Dieguez, S. (2021) Pseudoexpertise: A Conceptual and Theoretical Analysis. Frontiers Psychology, 12, 732666. doi: 10.3389/fpsyg. 2021.732666.
Ghadimi, A., & Safavi, B. (2020). The Importance of popularization of Science in the Decline Pseudo-Science in The Covid 19 Era. Rahyaft, 30(3), 25–36. https://doi.org/10.22034/rahyaft.2020.13856. [In Persian]
Given, J. (2006). Narrating the Digital Turn: Data Deluge, Technomethodology, and Other Likely Tales. Qualitative Sociology Review, 2 (1), 54-65. DOI: https://doi.org/10.18778/1733-8077.2.1.05.
Hassan, R. & Sutherland, T. (2017). Philosophy of Media. London and New York: Routledge publication.
Hinyard, L.J. & Kreuter, M. (2007). Using Narrative Communication as a Tool for Health Behavior Change: A Conceptual, Theoretical, and Empirical Overview. Health Education & Behavior, 34(5):777-92. DOI: 10.1177/1090198106291963
Howard, G. (2004). Pseudoscience and Selection. Collection Management, 29 (2), 41-52. DOI: 10.1300/J105v29n02_06.
Impey, C. (2024). “The Truth is out There”: Tracking the Rise of Pseudoscience. Communicating Astronomy with the Public journal, No. 35, 16-24. https://capjournal.org/issues/35/35_16.pdf.
Jakovljević, M. & Ostojić, L. (2016). Science and Pseudoscience in Medicine: Evidence-Based Vs. Evidence-Biased Medicine. Medicina Academica Mostariensia, 4(1-2), 2-6.
Kasapçopur, Ö. (2020). Science and pseudoscience during the COVID-19 pandemic. Turkish Archives of Pediatrics/Türk Pediatri Arşivi, 55(4), 335.
Kuşay, Y. (2019). Digital storytelling as a part of participatory culture in communication and public relation practices. In Handbook of Research on Transmedia Storytelling and Narrative Strategies (pp.271-291). IGI Global.
Lee, Y. (2012). Narrative Cognition and Modeling in New Media Communication From Peirce’s Semiotic Perspective. Semiotica 189–1/4, 181 – 195. DOI 10.1515/sem-2012-0029.
Mahdavinoor, S.M.M, & Mahdavinoor, .SH. (2022). Pseudoscience is More Dangerous than Coronavirus Pandemic. Archives of Iranian Medicine. 25(9), 664-665. doi: 10.34172/aim.2022.104.
Mashhadi Rahman, A., & Shahbazi, R. (2022). A Study of Cognitive Theories in Audience Perceptions of Imagination Based on the Opinions of David Bordwell and Gregory Curry. Rahpouye-ye Honarhaye Namayeshi, 2(3), 81–96. https://doi.org/10.22034/rpa.2022.251106. [In Persian]
Mc Mahon, C. (2019). The Psychology of Social Media. Routledge Publication.
Mermelstein, S. & German, T. c. (2021). Counterintuitive Pseudoscience Counterintuitive Pseudoscience Propagates by Exploiting the Mind’s Comunication Evaluation Mechanisms. Front. Psychol, 2021/739070.fpsyg/10/3389doi: 12:739070.
Mogalakwe, M. (2006). The Use of Documentary Research Methods in Social Research. African Sosiological Review, 10 (1), 221-230.
Morisseau, T., Branch, T.Y. & Origgi, G. (2021). Stakes of Knowing the Truth: A Motivational Perspective on the Popularity of a Controversial Scientific Theory. Frontiers in Psychology. 12: 708751. doi: 10.3389/fpsyg.2021.708751.
Mostajo-Radji, M.A. (2021). Pseudoscience in the Times of Crisis: How and Why Chlorine Dioxide Consumption Became Popular in Latin America During the COVID-19 Pandemic. Frontiers in Political Science, 3: 621370, DOI: 10.3389/fpos.2021.621370.
Moyer-Gusé, E. (2008). Toward a Theory of Entertainment Persuasion: Explaining the Persuasive Effects of Entertainment-Education Messages. Comunication Theory. 18 (3), 407–425. doi:10.1111/j.1468-2885.2008.00328.x.
Murphy, S. T., Frank, L. B., Chatterjee, J. S., & Baezconde-Garbanati, L. (2013). Narrative versus Nonnarrative: The Role of Identication, Transportation, and Emotion in Reducing Health Disparities. Journal of Comunication, 63 (1), 116–137. doi:10.1111/jcom.12007.
Nekliudov, N. A., Blyuss, O., Cheung, K. Y., Petrou, L., Genuneit, J., Sushentsev, N.,Levadnaya, A., Comberiati, P., Warner, J. O., Tudor-Williams, G., Teufel, M., Greenhawt,M., DunnGalvin, A., & Munblit, D. (2020). Excessive Media Consumption about COVID-19 is Associated with Increased State Anxiety: Outcomes of a Large Online Survey in Russia. Journal of Medical Internet Research, 22(9), e20955. https://doi.org/10.2196/20955.
Nguyen C. T. (2020), Echo Chambers and Epistemic Bubbles. Episteme, 17 (2), 141–61.
Noor, J. (2019). Intuitive Beliefs. Available at: https://sites.bu.edu/jnoor/files/2022/04/IntuitiveBeliefs-draft.pdf.
Ojagh, S. Z. (2022). Comparative analysis of the framing of Covid-19 in the IRAN’s national media and Instagram between March and October 2019. Tavrij-e Elm, 13(2), 59–82. https://doi.org/10.22034/popsci.2023.383529.1252. [In Persian]
Ojagh, S. Z. (2024). Jahani ke rasaneha misazand: Ehsasat-e eqtesadi va rasaneha. Tehran, Iran: Moasseseye Matbooati Bazar-e Pool va Arz. [In Persian]
Okoli, C. (2019). Developing Theory with Theoretical Concept Reviews. SSRN Electronic Jounal, DOI: 10.2139/ssrn.3452134.
Prickett, S. (2002). Narrative, Religion and Science-Fundamentalism versus Irony 1700-1999. Cambridge University Press. Cambridge: United Kingdom.
Qaim, M (2010). Benefits of Genetically Modified Crops for the Poor: Household Income, Nutrition, and Health. New Biotechnology, 27 (5), 552-557. DOI: 10.1016/j.nbt.2010.07.009.
Rahmatzadeh, F., Ranaei, E., Babazadeh, S., & Kazemian, A. (2022). Collection of a List of Pseudo-Scientific or Unsupported Beliefs of Iranians about Oral Health: A Qualitative Study in 1399. Majale-ye Daneshkade-ye Dandanpezeshki-ye Mashhad, 46(4), 346–360. https://doi.org/10.22038/jmds.2022.62010.2121. [In Persian]
Sabouri, A. A., & Kazemi, F. (2015). Pseudoscience, 6(1), 18–25. https://doi.org/20.1001.1.2008935.1394.06.1.2.6. [In Persian]
Schiele, A. (2020). Pseudoscience as media effect. Journal of Commuication, 19(02)L01, Doi: https://doi.org/10.22323/2.19020101.
Severin, W.J. & Tankard, J.W. (2019). Communication Theories: Origins, Methods, and Uses in the Mass Media. Translated by Alireza Dehghan. Publication of University of Tehran.
Singelis, T.M., & Brown, W.J. (1995). Culture, Self, and Collectivist Communication: Linking Culture to Individual Behavior. Human Communication Research, 21, 354-389.
Sperber, D. (1994). The Modularity of Thought and the Epidemiology of Representations. In: Mapping the Mind: Domain Specificity in Cognition and Culture, eds L. A. Hirschfeld and S. A. Gelman (Cambridge: Cambridge University Press), 39–67.
Sperber, D. (1996). Explaining Culture: A Naturalistic Approach. Oxford: Blackwell.
Sperber, D. (1997). Intuitive and Reflective Beliefes. Mind & Language, 12(1), 67–83. doi:10.1111/j.1468-0017.1997.tb00062.x.
Sperber, D., Clément, F., Heintz, C., Mascaro, O., Mercier, H., Origgi, G., et.al. (2010). Epistemic vigilance. Mind & Language. 25 (4), 359–393. DOI: 10.1111/j.1468-0017.2010.01394.x.
Spitzberg, B. H. (2025). The Four Digital Horsemen: Disinformation, Misinformation, Fake News and Pseudoscience. [Maailmanlopun Neljä Digitaalista Ratsastajaa: Disinformaatio, Misinformaatio, Valeuutiset ja Pseudotiede]. Prologi–Viestinnän ja Vuorovaikutuksen Tieteellinen Aikakauslehti, 21(1), 40–52. https://doi.org/
10.33352/prlg.155840.
Turner, B.O. (2020). Is There a Cultural Brain? Analyzing Individual Differences in Processing Media Messages. In: Handbook of Communication Science and Biology (eds: Kory Floyd and rEne Weber). Routledge.
van der Linden, S., Leiserowitz, A., Rosenthal, S., & Maibach, E. (2017). Inoculating the Public against Misinformation about Climate Change. Global Challenges, 1 (2), 1600008. doi: 10.1002/gch2.201600008.
Yang,K.C.; Singh, D. & Menczer, F. (2024). Characteristics and Prevalence of Fake Social Media Profiles with AI-generated Faces. Journal of Online Trust and Safety, September 2024, doi:10.54501/jots.v2i4.197.
Zargaran, A. (2013). Alternative Medicine, Science or Pseudoscience? A Historical Review. Research on History of Medicine, 2 (3), 91-94. [In Persian].
Zollo, F. (2019). Dealing with Digital Misinformation: A Polarised Context of Narratives and Tribes. EFSA Journal 2019, 17(S1):e170720, doi: 10.2903/j.efsa.2019.e170720.